• chartblogs چیست؟
  • chartblogs یک آرشیو بزرگ از مطالب وبلاگ های ایرانی می باشد که با عضویت درآن می توانید در صورت از دست رفتن مطالب با استفاده از chartblogs یک نسخه پشتیبان از مطالب خود در اختیار داشته باشید.
  • با chartblogs می توانید مطالب خود را برای جستجوگرهای وب بهینه کنید و بازدید وبلاگ خود را افزایش دهید.
  • تبلیغات
    آخرین مطالب
    آمار chartblogs
    • تعداد وبلاگ ها : 0
    • تعداد مطالب : 0
    • کاربران حاضر : 0
    • آخرین بروزرسانی : 0
    به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد يك شمع روشن كنيد !
    chartblogs هیچگونه مسئولیتی در برابر مطالب ارسالی و منتشر شده از سوی کاربران و وبلاگ های آرشیو ندارد
    مکان تبلیغات شما

    خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

    آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

    انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

    خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



    ساعت دستبندی LED Arina اسپرت

    ارائه شده در رنگ های مختلف و زیبا

    هم یک دستبند اسپرت و هم یک ساعت LED

    دارای تقویم روز شمار

    این ساعت در حالت عادی خاموش بوده و با

    لمس آن ساعت روشن و نمایان خواهد شد.

    دارای 6 ماه گارانتی تعویض

    قیمت : 15000 تومان

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    لینک خرید عینک ریبن آبی توضیحات عینک ریبن آبی





    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    با ظاهري جالب و كيفيتي بينظير وفوق العاده شيك و زيبا

    ساعتي با ظاهري متفاوت، مدرن و همچنين با دوام

    يكي ار محبوب ترين و پرطرفدارترين ساعت ها در اروپا

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    رنگبندي:سبز, قهوه اي , نارنجي ,مشکی و قرمز .سفید

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه

    تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

    ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه




    35

    دنیای همین لحظه ام پر شده از رقص بهار نارنج های جدا شده از شاخه. از مرغ های سنت شکنی که نشسته اند روی درخت، عطر عجیبی که نمیدانم چیست، که همه چیز است! آمیزه ای از بوی بهار نارنج، نان تازه، عطر برگ های تازه روییده و نسیم و آب و خاک و ... همه چیز. پر شده ام از ضرب آهنگ رود و باد و نور. انقدر همه چیز همین لحظه آرامم کرده که چشمهام سنگین شده اند. دنیای این لحظه ام به قدر موسیقیِ عجیب، زیبا شده...

    مهر تو را دل حزین 

    بافته بر قماش جان

    رشته به رشته نخ به نخ

    تار به تار پود به پود

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:09
      برچسب ها : لحظه ,همین لحظه

    34

    یکهو یک مدتی می روی توی مود ننوشتن. و اصلا حرف نزدن.

    آن روزی که چهارتایی، من و "ا" و وحید و سیمین رفته بودیم شهرستانک را چند بار خواستم بنویسم. حوصله ام نشد. این که یک هفته حوصله باشگاه را نداشتم را هم خواستم بنویسم و ننوشتم. از حرف هایی که MGT میزد از بی معنا بودن پول و کارهای عجیب و غریبش هم خواستم حرف بزنم، نزدم.

    حالا تنها چیزی که حوصله ی نوشتنم را سر جاش آورده، مامان است که تصمیم گرفته برود باشگاه. همین که به خودش فکر کرده انقدر خوشحالم کرده که حاضرم هر چه که هست را بدهم تا این اشتیاقش حفظ شود. آخ که اگر یک ذره به خودش فکر کند من چقدر خوشبخت تر می شوم... چند روز پیش به مامان زنگ زدم، قد و وزنش را پرسیدم. گفتم برنامه ی غذایی اینترنتی می خواهم برایت بگیرم. باید هم رعایت کنی. پولی هم نیست. اگر می گفتم فلان قدر پول می خواهد انقدر دلیل و بهانه می آورد که بالاخره از زیرش شانه خالی می کرد. می خواهم هفته ی بعد که قرار است پزشک تغذیه خودم را ببینم، ازش بخواهم که برای مامان هم یک برنامه غذایی بنویسد. خودم هر دو هفته یک بار می روم برنامه جدیدش را می گیرم .

    خدایا خودت از همه بهتر می دانی که هیچ وقت نشده قبل از خوشحالی مامان و سرحالی اش چیزی ازت بخواهم. یک کاری کن خوشحال باشد... خب؟

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : برنامه ,هفته ,حوصله ,خواستم ,خواستم بنویسم

    33

    یک هو بعد از دو روز یادم افتاد که وبلاگ دارم!!!! عجیب بود که یادم رفته بود!!!

    دلم یک دنیا برف می خواهد. حسودیم می شود وقتی می شنوم فلان جا برف باریده. دیروز توی باشگاه روی تردمیل داشتم با بغل دستی ام حرف می زدم. می گفت من از باران و برف متنفرم، اصلا چشندشم می شود بروم زیر باران!  من نمی توانم باور کنم کسی عاشق برف و باران نباشد. خودم وقتی برف می بارد اصلا زنده می شوم. نصف شب هم که باشد دوست دارم بروم زیر برف بایستم و تا صبح تماشا کنم... اصلا هم مهم نیست که کتانی هایم خنگ شده اند و از کفشان آب می رود توی کفش.
     
    خدا کند هم یک عالمه باران ببارد امسال و هم یک عالمه بیشتر برف!!!
     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : باران ,اصلا

    32

    دیروز مهرک یک آهنگی برایم گذاشت از علی زند وکیلی به اسم "رفتی". محمد اصفهانی هم با همین ریتم یک آهنگ خوانده که من خیلی دوستش داشتم همیشه. البته متن شعرهایشان متفاوت است اما تم هر دو یکی است. عاشق این آهنگ شده ام. حتی موسیقی بدون متنش هم آدم را به فکر فرو می برد. از آن فکرهایی که اشکت را در می اورد. همان بار اولی که شنیدمش، احساس کردم این شعر و آهنگ انگار حرف های کسی است که سال ها عاشق بوده. که بعد از سال ها، شاهد مردن معشوقش بوده. انگار داستانی را روایت می کند. دلهره می اندازد توی دل آدم. هم ترس دارد و هم غم. و با همه ی دردناکی اش جذبت می کند. انگار که دوست داری زندگی شاعر را زندگی کنی و تمام احساسش را تا قبل از لحظه ی سرودن شعرش لمس کنی.

    آهنگ فوق العاده ای است. از آن هایی که از خودت جدات می کند. یا شاید هم از آن هایی که در خودت می کشاندت!

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : آهنگ ,هایی ,انگار

    31

    از باشگاه که آمدم گرسنگی داشت می کشتم! تن ماهی را گذاشتم توی آب که تا من دوش می گیرم جوشیده باشد. زیر دوش که بودم یک صدایی شنیدم، فکر کردم مهرک برگشته خانه و ظرفی چیزی از دستش افتاده روی زمین. از حمام که آمدم بیرون دیدم بوی سوختگی می آید. آب توی قابلمه بخار شده بود و تن ماهی هم بس که داغ شده بود ترکیده بود. تمام جان آشپزخانه، از سقف و کف گرفته تا هود و سینک ظرف شویی، شده بود تن ! چرب چرب. شروع کردم به سابیدن . یک ساعتی درگیرش شدم تا بعد از چهار پنج بار شستن و  دستمال کشیدن سر تا پای آشپزخانه، حس کردم که هم تمیز شده و هم من دیگر جان ندارم که تمیز ترش کنم. تمیز کاری اجاق گاز بیچاره هم که تمام شد، یک تن دیگر گذاشتم توی قابلمه تا بجوشد. توی همین فاصله هم یکی دو قاشق سالاد ماکارونی از توی یخچال کش رفتم که ضعف نکنم. 

    از روز تولدش همین بس که بدترین تولد دنیا بود...

    هیچ کدام از برنامه هایی که داشتیم را نشد اجرا کنیم. هوا بارانی شد، ترافیک وحشتناک شد. به جای پارک مجبور شدیم برویم رستوران. به جای ساعت 7، "ا" ساعت 10 رسید. آخرش هم انقدر عصبانی و خسته و سرماخورده و بی حال بودم که وقتی mgt نشست توی ماشین و بلافاصله با اخم های در هم شروع کرد به ایراد گرفتن و غر زدن، که این چه طرز برنامه ریزی و هماهنگی است و ... ، اول جلوی همه باهم دعوا کردیم و بعدش هم گریه ام گرفت. یک عالمه هم سعی کردم که "ا" نفهمد گریه ام گرفته. ولی همان طور که رانندگی می کرد، هر چند وقت یک بار بر می گشت عقب، من را نگاه می کرد. آخرش هم دید که گریه ام گرفته. سر همین هم همه اش سعی می کرد همه را بخنداند. بقیه که از ماشین پیاده شدند، صدام زد که بنشینم توی ماشین. سرم را گرفت توی بغلش که گریه کنم و کلی صبر کرد که آرام شوم. بعدش اما بهتر شد. mgt  همین طور ساکت نشسته بود و با هیچ کس حرف نمیزد. فقط بعضی وقت ها با سیمین میگفت و می خندید.

    با mgt از همان روز حرف نمی زنم. اصلا دلم از دستش گرفته. وقتی که رفته بود کادو بخرد، ازش خواهش کردم که با این شرایطی که دارد طرف هیچ چیز گران قیمتی نرود. چند بار هم بهش گفتم. آخرش هم دعوام کرد که "ا" حکم برادر را دارد برای من. یک بار در سال هم که شده نمی خواهم برایش خسیس بازی در بیاورم و هرکاری از دستم بر بیاید براش انجام می دهم. گفتم هرکاری را که می دانی درست تر است، همان را انجام بده. رفت و یک کادو گرفت که بعدش مجبور شد دو برابر پول همان کادو را یک روز بعدش از "ا" قرض بگیرد! آخرش هم روز تولد "ا" به جای اینکه انرژی اش را بگذارد پای خوشحال بودن و خوش گذراندن، هنوز نرسیده شروع کرده به غرغر کردن. عصبانیتش هم سر این بود که چرا من درست برنامه ریزی نکرده بودم که همه سر یک ساعت مشخص یک جای مشخص باشند.

    جالب هم این جاست که توی برنامه ی من هم جا مشخص بود و هم زمان. اما هوا که بارانی شد، هم جایی که قرار داشتیم قابل رفتن نبود و هم "ا" به خاطر اینکه همان روز صبح برق ساختمانش رفته بود نتوانسته بود ماشینش را ببرد و مجبور بود برگردد خانه اش تا ماشین را بردارد و این هم شده بود قوز بالا قوز. توی راه برگشتن هم به جای اینکه نیم ساعت توی راه باشد، سه ساعت و نیم توی ترافیک مانده بود! mgt  هم عصبانی بود که زیر باران مانده و توی کفشش آب رفته و ... . من هم همان موقعی که فهمیدم "ا" دیر می رسد، به mgt گفتم که برگردد خوابگاه. قبول نکرد. گفت من فردا وقت ندارم. همین امشب می روم دم در خانه ی "ا"، کادوش را می دهم و بر میگردم. انگار که وظیفه ای بر دوشش دارد که موظف است همان شب انجامش دهد! گفت تو هم بیا با هم برویم، نیم ساعت مینشینیم و بر می گردیم. گفتم نه. من به همه خبر داده بودم که تولد "ا" است، همه هم چه دوست بودند و چه آشنا براش کادو گرفته بودند و چند ساعت منتظر خبر من بودند که بگویم چه کار کنند. حالا همه را می گذاشتم می رفتم نیم ساعت خانه ی "ا" مینشستم و بر می گشتم؟ بقیه هم بوق؟! از همین که من گفتم نه هم عصبانی شد. آخرش هم شارژ گوشی "ا" و mgt هم زمان تمام شد.  mgt از یک عابر گوشی اش را گرفته بود و زنگ زده بود به "ا". "ا" هم که تازه رسیده بود به خانه اش بهش گفته بود که ده دقیقه نبش میدان منتظر بماند تا  ماشین را بردارد و برود سمتش. mgt به جای اینکه نبش میدان منتظر بماند رفته بود توی یکی از فرعی ها نشسته بود توی ایستگاه اتوبوس! "ا" ده دور دور میدان زده بود و پیداش نکرده بود. آخرش هم آمد دنبال ما. mgt زنگ زد، شاکی و عصبانی ، که من نیم ساعت است معطل مانده ام... خلاصه اینکه روز احمق بازی اش بود! روز ما را هم خراب کرد.

    چقدر در هم و بر هم نوشتم! مثل خودم !

    پ ن:گفتم شاید کسی هم باشد که این پست را نگاهی بیندازد. یک وب سایتی هست به نام www.2nate.com که کارهای قشنگی می کند. می توانید بروید توی این وب سایت و به اولین کلینیک اُتیسم ایران برای خرید و تکمیل تجهیزاتش کمک کنید. کار جالبی است. مبلغش هم هرچقدر بخواهید می تواند باشد. 

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : ساعت ,آخرش ,گفتم ,همین ,اینکه ,خانه ,منتظر بماند ,میدان منتظر ,برنامه ریزی ,میدان منتظر بماند

    30

    با "ا" رفتیم آینه ببینیم. حس خوبی نداشتم. اصلا پشیمان شده بودم از پرسیدنم! انقدر هم دیر راه افتادیم که همه جا تعطیل شده بود. شاید یک فکر دیگری بکنم برای هدیه! اصلا هم حال و حوصله ندارم. انقدر ذهنم درگیر شده که دوست دارم فرار کنم. "ا" هم فهمیده که بی حوصله ام. به خاطر خودش هم هست. حرف هایی که بعضی وقت ها یکهویی و بی فکر می زند، آدم را به اندازه ی یک دنیا می برد توی فکر ...

    "ای کاش" هایم دیگر دارند بیش از حد زیاد می شوند!!!
     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها :

    29

    چه هوایی بود امروز... دوست داشتم تمام هوای زمین را نفس بکشم. یک سرمای دلچسب داشت، با نم باران. هوای تله سیژ زد به سرم. مثل همان سال که رفتیم سوار شدیم و یـــــــــخ زدیم! دلم یک عالمه از این هواها می خواهد! مثل همان روز حمعه ای که "ا" به زور ساعت 6 صبح بیدارم کرد تا برویم بگردیم. که برای سرحال کردنم قبل از هر کاری رفت دو تا کاسه حلیم داغ خرید و توی ماشین نشستیم به حلیم خوردن. 

    باران فراوانم آرزوست...

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها :

    28

    صبح قبل از برگشتن به خانه تصمیم گرفتم امروز باشگاه نروم. چون هم حالم زیاد خوب نبود و هم دیر حرکت کرده بودم و نگین گفته بود ممکن است ظهر بیاید. توی راه سوار ماشین که بودم انقدر هوا خوب بود که دوست داشتم بروم یک جنگل پیدا کنم از هر کجا که شده و بروم توش نفس بکشم! وارد خانه که شدم دیدم سر ظهری هنوز چراغ ها خاموش اند. سیمین هنوز از جاش بلند نشده بود و مرضیه هم توی اتاق خودش حتما داشت درس میخواند. خانه حس خواب آلودگی داشت و من پر از انرژی بودم. لباس هام را عوض کردم و رفتم باشگاه. چقدر هم خوب شد که رفتم وگرنه کسل می شدم.  برگشتنی هم دوست داشتم بیرون بمانم اما هم خسته بودم هم خیلی گرسنه.

    با این که بیرون هوا عالی است اما توی خانه هنوز یخ می زنیم! یک سویی شرت خیلی گرم و گشاد دارم که همه اش تنم است. شب ها هم می پوشمش، کلاهش را میگذارم سرم، زیپش را تا زیر چانه می کشم بالا . بعد هم جمع می شوم زیر پتو، باز هم سرد است! به خاطر نورگیر نبودن خانه است که این مدلی می شود. من همیشه سرما را تحمل می کنم. اصلا از اینکه یک دوجین لباس تن کنم و زیر پتو مچاله شوم لذت می برم. اما گرما کلافه ام می کند. برای همین هم هست که حتی وقتی دارم از سوز سرما می لرزم باز هم می گویم "من عاشق سرما هستم" . همیشه هم "ا" مسخره ام می کند که این عاشق گفتن هات را باور کنم یا روی ویبره رفتن هات را. ترموستاتت هم که کار نمیکند. تا  پات را می گذاری بیرون ماشین شروع می کنی به لرزیدن!

    من همیشه عاشق این فصل شمال بوده ام. کاش بشود برویم ولی فکر نمی کنم!

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : خانه ,عاشق ,بیرون ,سرما ,دوست داشتم

    27

    ساعت 10 بود که بیدار شدم. باشگاه قرار نبود بروم. اصلا از جام بلند هم نشدم. همانطور زیر پتو ماندم. یک فیلم گذاشتم که ببینم. boyhood. بد نبود. من معمولا از فیلم ها انتظار یک مقدار بالا و پایین بیشتر دارم. حالا این بالا و پایین می تواند توی بازی باشد یا داستان. boyhood این جنبه اش کم بود. اما نکته ی جالب فیلم این بود که معلوم بود توی ده دوازده سال ساخته شده. بازیگرها از سن 7-8 سالگی تا 18-19 سالگی، خودشان بودن. بخش های مختلف فیلم را توی سال های مختلف و با فاصله از هم فیلم برداری کرده بودند. فیلم که تمام شد از گرسنگی داشتم می ترکیدم!!!
    با نگین صحبت کردم. گفت چه بی خبر برگشتی، یک زنگ هم نزدی لااقل هم را ببینیم. خواستم بگویم بی خبر نبود. می دانستی که مهر شروع شود باید برگردم. چند بار هم مسیج دادم، جسته گریخته جواب دادی. منتظر بودم یک بار هم خودت خبر بگیری. ولی نگفتم. فقط گفتم چه خبر؟! آخرش هم معلوم شد برای سمینارش کمک می خواهد، زنگ زده که یک روز بیاید خانه ی ما. کلا این جور آدم های حق به جانب برایم جالب اند! نه این که مثلا نگین را دوستش نداشته باشم ها! نه. دوست خوبی است. اما از این که خودش هم باور دارد که حق با او است خوشم نمی آید. این که هر بار هم که بهش زنگ بزنی می گوید " بی معرفت خبری از ما نمیگیری!!". بحث کردن با این جور آدم ها هم بی فایده است. یعنی باید بگذاری در این زمینه توی حس و حال خودشان باشند.
    شاید یک تولد کوچولو برای "ا" بگیرم. ولی همه اش دوست های خودم هستند. دوست های "ا"  را که من زیاد نمی شناسم! احتمالا بگویم بیایند توی پارک. خیلی شلوغش نمیکنم. شاید!
     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : فیلم ,دوست ,نبود

    26

    به "ا" گفتم خودت بگو برای تولدت چی بخرم، بی ذوق هم خودتی، کلافه شدم بس که فکر کردم و هیچی به ذهنم نرسید.

    خندید، گفت " بعد من که این سوال رو می پرسم رسوام می کنی که اصلا ذوق نداری! ".

    گفتم "سخته برای پسرا کادو خریدن. هرچی هم که می خوام از زیر زبونت بکشم که چی لازم داری هیچی نمی گی. اون روز هم یادته دم ساعت فروشی؟ می گم بیا ساعتا رو نگاه کنیم، ببین از کدوم ها خوشت میاد. میگی نه من می خوام ساعت گرون بخرم. دو سه ملیونی. حالا ساعت ارزون مگه چشه؟ چه خبرته دو سه ملیون!"

    خندید، گفت "خیلی ضایع بودی خب. می خواستم از فکر ساعت بیای بیرون، گفتم یه چیزی بگم که خیالت راحت بشه."

    گفتم " پس بگو چی دوست داری بگیرم برات"

    "آینه"

    "واقعا؟"

    "اوهوم. یه آینه قدی با قاب چوبی. که همیشه ببینمش یاد تو بیفتم..."

    "باشه. باید با هم بریم انتخاب کنیم بعدشم با خودت ببریش. آینه قدی رو که نمیتونم کادو پیچ کنم رو دست بگیرم بیارم تحویلت بدم."

    خندید، " خنگ بی ذوق من! "

    خندیدیم!

     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    سه شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 09:06:10
      برچسب ها : ساعت ,گفتم ,آینه ,خندید،

    36

    هنوز تصمیم نگرفته ایم که فردا کجا برویم.  "ا" از صبح آموزشگاه بوده و من نشسته ام خانه که پایان نامه بنویسم. هنوز کاری نکرده ام جزغذا پختن و لباس شستن و گردگیری! خواب بعد از ظهرم را هم رفته ام که مبادا کم خوابی اذیتم کند! 

    دلم خرید کردن میخواهد که شاید حوصله ام سر جاش بیاید. شاید هم نیاید، ولی دلم خرید کردن میخواهد. مثلا خریدن یک کفش قشنگ، یا چند تا بسته کرن فلکس برای صبحانه، یا آن میز تحریر رویایی که یک بار دیده بودم ...! به این میگویند ذهن مشوش !!!!
    "ا" تا آخر وقت کار دارد. کی برسیم مرغ بخریم برای بساط فردا؟ اصلا شاید از همین هایپر مارکت سر کوچه جوجه ی آماده خریدیم. 
     
    پ ن: مامان کرمان که رفته بود یک فیروزه ی گرد قشنگ برایم خرید. منتظرم بگیرمش. من که انگشتر دوست ندارم. می اندازمش گردنم کادوی قشنگم را 
     منبع : manemaktoob-bfa - manemaktoob-bfa
    دوشنبه 06 اردیبهشت 1395 ساعت 23:05:02
      برچسب ها : شاید ,خرید میخواهد
    مکان تبلیغات شما
    تبلیغات
    مطالب تصادفی
    آخرین جستجوها